در امتداد جاده ناگزیر،بودن،
چه تلخ است آندم که گلهای پیچک تنهایی...
یگانه پذیرنده حضور در تو می پیچد....
کوله بارم
چه سخت بر شانه هایم سنگینی میکند....
تنهایی....
چه بی رحمانه زیبایی....
(نسیم)
نمیدانم در پس اندیشه خداوند چه می گذرد....
اما به خوبی محض وجودش،میتوان باور داشت..
خداوند...
بی ریا وصادق است
از ته وجودش،حس تازگی میجوشد
تو را میشنود از اندوه تلخ غصه ها و قصه هایت....
باورت دارد آندم که تو،سخت در تب تنهایی میسوزی...
یقین بدار تنها پناه و مشتاق حقیقی ات،خداست....
لمس تنهاییت برای خداوندی که تنهاست،لذتی یگانه دارد
باهم وتنها....
(نسیم)
اضطرابها،گاهی از جنس دیگری می شوند....
از رنگی به رنگ دیگر...
عمیق تر و تلخ تر
مثل حقیقت.....
(نسیم)
پرنده ای
بر بلندای صخره ای ایستاده بود...
با نگاه ژرفش به دنیا می نگریست
آن جشم ها آن نگاه
هنوز به یاد دلم هست....
تن گرم پرنده،در پس سرمای دنیا.....
چه بی اندازه،دوست داشتنی است....
(نسیم)