امروز .....
چشمانم،کتاب لبخند نگاه روشن کودک را،با شوقی سرشار خواند...
در قلبم شادی و نور، انعکاسی از عشق،لطیف و آسمانی
نگاهش.....
نوایی از عالم معنا نواخت...آوایی بهشتی
نگاهش،باران را به آتش کشید
نسیم
تو...
همچو نسیم٬ با عطری آسمانی بر من میوزی...
بسان رودی....
در جریان شفاف گذرت٬در تو می نگرم...
در تو جاریم......
نشانی تو را به نور میشناسم
کوچه های گذرت سرشار ز مهربانیند
وقتی نشانی از نور میبینی٬دلتنگی از آیینه چشمانت هویداست
تو.....
اهل آسمانی....
نسیم
به افکارم٬ می نگرم
با نگاهی اکنده از سکوت
به چه می اندیشم؟!
درکم از افق٬ به تغییر مبتلاست....
در خواب به بیداری می اندیشم
ودر بیداری به خواب
من در کدامین دنیا غوطه ورم؟
نسیم
پاییز است و دوباره عاشق شدم
عاشق بوسه باد و باران شدم
طراوت خیس عطر پاییز را
که من دوباره شیدای بی قرار شدم
گردش برگ٬به تعبیری حال عاشق
از اوج بلندی به طنازی بدیدم و مست شدم
نسیم
چه خوب بود اگر....
پرنده بودم....
تا آزادی را در گذر از آسمان،می بوسیدم
حس پاک و معصوم نگاه کودکی میشدم
تا دلی را از ته وجودش به لرزه می افکندم
عبور شفاف نور برقلبی تاریک و پیام آور محبت خداوند بودم....
شوق بازیگوشی ماهی قرمز در پس جریان رود ،میشدم.....
حس سبز دانه،برای رویشی تازه، بودم....
نسیم